ثمره زیبای عشق مامان و بابا
تاريخ : شنبه 26 آذر 1390 | نویسنده : مامان ساناز
بازدید : 812 مرتبه

1 روزگی عشقمون در بیمارستان

زیبا

تو این عکس آدرینای نازمون رو آماده کردیم برای رفتن به خونه و توی ساک حملش هست... مامانی قربون اون چشمهای کنجکاوت که از لحظه اول دوست داشتی از این دنیا زود با خبر بشی انشاالله همیشه سالم باشی عشقم ... وای که مامانی چقدر توی عکسهات درشتر و بزرگتر از خودت هستی از بس که صورت نازت باد داشت خودت خیلی کوچولوتری عزیزم ... ناز مایی عشقم دختره نازم...

زیبا

اولین لحظات در خونه عشقمون با عزیزتر از جونمون

زیبا

اینجا تازه عزیزمون اومده به خونه عشق مامان و بابا (1 روزگی)

زیبا

قربونت برم مامانی

زیبازیبازیبا

عزیزم چی بگم از حالتهای خوابت ... که چقدر با نمک می خوابی مامانی با دستهای قشنگت هر لحظه یه حالت جدید و با مزه به خودت می گیری

زیبازیبازیبا

2 روزگی

زیبازیبا

2 روزگی دخترمون ... عزیزم توی عکسهای سونوگرافیت همش دستهات کنار گوشهات هست جالب اینکه این حالت رو با خودت از شکم مامان با خودت  آوردی به دنیا... قربون اون دستهای خوشگلت مامان

زیبازیبا

فدای اون لبخند آسمونیت عزیزم

زیبازیبازیبا

مامان فدای اون لبخنده زیبای آسمونیت فرشته کوچولوی من

زیبازیبازیبا

2روزگی

زیبا

دوستت داریم عزیزم عاشق حالتهای زیبای خوابیدنت هستیم

زیبا

قربون خمیازت مامانی

الهی من فدات مامان

عزییییییییییییزم

زیبازیبا

دیگه زردیه عزیزم تو این روزها کاملا مشخص شد و تمام  صورت و بدن کوچولوش پر از جوش شد

مامان برات بمیره 

زیبازیبا

اولین خنده زیبا در 3 روزگی

زیبازیبا

آخ مامانی که چفدر با این خنده نازت ما رو بیشتر از قبل شیفته خودت کردی ... این اولین خنده ات بود ... قربونه اون صورت نازت

که چقدر هم ناز خندیدی اینجا 3 روزت هست و آماده ات کرده بودیم برای رفتن به دکتر و حسابی زرد شده بودی

زیبازیبا

دخترم توی دستگاه

زیبازیبا

وای مامانی چه شبهای سخت و بدی بود مامان اصلا طاقت دیدنت رو توی دستگاه نداشت و چقدر برات گریه کرد...خدا روشکر که برطرف شد...

 امیدوارم همه کوچولوها همیشه سالم باشند ... الهی آمین

زیبازیبا

7 روزگی

زیبا 

عزیزم اینجا 7 روزت هست و خدا رو شکر زردیت برطرف شد ...

زیبا

همیشه خدا رو شکر گذاریم بابت این هدیه زیبای آسمانی

خدای من ازت ممنونم که دعاهای ما رو برآورده کردی... دوستت دارم

زیبا




موضوع :
تاريخ : شنبه 26 آذر 1390 | نویسنده : مامان ساناز
بازدید : 314 مرتبه

مامان شما خیلی نازی به خدا

20 روزگی

زیبازیبادخترم و بابا 

اینجا از بابا مهرداد جون خواستم که حواسش به شما باشه تا من بیام و وقتی اومدم دیدم  به به...  

ولی خودمونیم چقدر خوشگل خوابیدید... دوستتون دارم

زیبا

1 ماهگی

زیبازیبا

قربون اون چشمهای کنجکاوت مااااااااااامااااااان

زیبازیبا

ziba

                       عزیزم عاشقانه دوستت دارم

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 26 آذر 1390 | نویسنده : مامان ساناز
بازدید : 276 مرتبه

سلام بعد از کلی تاخیر

بعد از مدتها میخوام برای آدرینا جونم بنویسم و عکسهای خوشگلش و جدیدش رو بگذارم

مامانی باید من رو ببخشی که این همه دیر شد آخه شما شدی همه چیز مامان و بابا و دیگه هیچ وقتی دیگه نمیمونه برای کارهای دیگه

دخترم شما یکشنبه 5 ماهت تموم میشه وای قربونت برم که از یکشنبه خانمتر میشی و با مامان وبابا قراره اولین غذای زندگیت رو بخوری الهی مامان فدات بشه ... امیدوارم همیشه سالم باشی و خوب غذا بخوری و خانم و خانمتر بشی

آخرین بار که دکتر رفتیم آقای دکتر برات برنامه غذایی داده صبحانه فرنی یا حریره بادام ... ناهار سوپ مخصوص ... شام هم فرنی یا حریره

وای عزیزم که کلی با بابا کیف کردیم و منتظر دیدن صورت ماهت  هستیم وقتی داری غذا میخوری

خدای مهربونم با تمام وجودت ازت ممنونم




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 1 آبان 1390 | نویسنده : مامان ساناز
بازدید : 308 مرتبه

 

مامانم سلام

زیبا

 

عزیزم بازم می خوام برات از اون روزها و لحظه های زیبای بعد از تولدت بگم که مامانت از شدت هیجان و خوشحالی بعد از زایمان حتی 5 دقیقه هم چشمهاش روی هم نرفت و بعد از اینکه از ریکاوری من رو آوردن ساعت حدودا 11 بود که وقتی از اتاق خارجم کردن اولین کسانی رو که دیدم بابا مهرداد و مامانی مهناز بودن که به لطف خدا ایندفعه از دیدن صورتهای شاد و لبهای خندانشون وجودم سرشار از آرامشی فراموش نشدنی شد ...

ziba

 

بعد از اینکه من رو بردن به اتاق خانم پرستار اومد و از سالم بودن شما گفت و گفت که آماده ای برای خوردن اولین شیر

 

وای مامان که چه لحظه های زیبایی هنوز هم وقتی یادم می افته اشک تو چشمهام جاری میشه ...

 

خدایا با تمام وجود ازت ممنونم ممنونم ممنونم

دنیای زیبا

 

عزیزم تمام مدت به دنیا اومدنت تا زمان ملاقات یه عالمه از خاطر خواهات پایین توی لابی بیمارستان بودن و نوبتی جاشون رو با هم دیگه عوض می کردن تا بتوانند شما رو ببینند و حسابی همه از دیدن روی ماهت ذوق زده می شدند بابایی خاله ها و عمه ها و عمو و زن عموت و... تا ساعت ملاقات که به جرات می توانم بگم که تو بیمارستان بیشترین ملاقاتی رو داشتی

 

همه اومده بودن .. اتاق پر از گل شده بود خاله های من مادربزرگم و دوستهامون و فقط خیلی جای مامان و بابای بابا خالی بود....

 

اینقدر اتاق شلوغ شد که پرستار اومد وشما رو برد اتاق نوزادان ...

 

خلاصه بعد از ساعت ملاقات بابا مهرداد که اصلا دوست نداشت بره رفت خونه و فقط مامانی مهناز موند پیشمون و خانم پرستار اومد شما رو برد و اولین حمامت رو انجام دادو خاله گلناز و مامانی ازت فیلم گرفتن عزیزم نمی دونی که چقدر خانم بودی قربونت برم که وقتی آوردنت لپهات گل انداخته بود و مثل فرشته ها بودی وشب اصلا مامان رو اذیت نکردی ولی مامان تا صبح چشم رو هم نگذاشت ...

 

ziba 

 

صبح بابا مهرداد جون با بابایی اومدن تا کارهای ترخیص رو انجام بدن و کارها هم به خوبی انجام شد و همگی رفتیم خونه و همه تو خونه منتظرت بودن عزیزمziba

 

به ما گفته بودن که احتمالا زردی خواهی داشت و روز 3 دوباره بردیمت بیمارستان و تو آزمایش مشخص شد که متاسفانه زردی داری و زردیت 14.7 بود که باید تو دستگاه باشی که خوشبختانه توی خونه دستگاه رو گذاشتیم عزیزم ... ولی خیلی لحظه های سختی بود مامانی 2 شب رو خاله فرناز جونی بالا سرت بود و همین طور خاله طناز ... ازشون ممنونم مامانی خاله های مهربون و دوست داشتنی داری همیشه قدرشون رو بدون...

ziba

 

5 روزت بود دوباره بردیمت بیمارستان و خدا رو گفتن که زردیت خیلی کمتر شده

 

روزها می گذشت عزیزم و هر روز شما دلنشین تر و دوست داشتنی تر می شدی

 

مامانم شما فوق العاده دختر صبوری بودی و شبها بیدارت می کردم و بهت شیر می دادم ....

 

هزار ماشاالله چی بگم از هوشت .... بهتره که نگم پیش خودمون بمونه بهتره

 

عزیزم قربونم برم که مثل مامانت عاشقه آبی ... هر دفعه که حمومت کردیم صدات در نیومده و فقط چشمهای کنجکاوت رو به همه طرف می چرخونی ...قربونت برم مامان

 

خلاصه همه اومدن به دیدنت و مامانی اینها هم تا 10 رو پیشمون بودن و دیگه وقته رفتنشون بود وای که چقدر برامون سخت بود...

 

حالا باید چی کار می کردیم ... خدا رو شکر سخت بود ولی همه چیز تا به الان به خیرو خوبی و خوشی گذشته... و از به بعد هم با کمک خدای مهربون به خوبی می گذره

 

خدای من... مهربونم خودت فرشته کوچولومون رو برامون سالم حفظ کن و همه فرشته کوچولوها رو...الهی آمین

 

زیبا 

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 1 آبان 1390 | نویسنده : مامان ساناز
بازدید : 391 مرتبه

آدرینای من عشق مامان سلام

امروز با لاخره بعد از تقریبا 2 ماه فرصتی پیدا کردم که برات بنویسم عزیزم

مامانی امروزدومین ماه گرد ورود زیبات به زندگی مامان و باباست

عزیز دلم می خوام برات از اون روز زیبا بگم و از تغییراتی که توی این دو ماه داشتی قربونت برم

شما فردای روز نیمه شعبان بدنیا اومدی عزیزم یعنی روز دوشنبه 27 تیرماه   که در واقع  شما توی این روز قرار نبود به دنیا بیایی ولی خدا خواست و ما هم بیشتر خوشحال شدیم

از روز قبلش می گم که خاله گلناز و عمو سعید اومدن خونمون و همین طور خاله فرناز که چند روزی پیش مامان بود اون روز قرار شد که بابا مهردادو عمو سعید برن با هم دوربین فیلمبرداری بخرن تا وقتی که عزیزمون به دنیا می یاد فیلمهای خوب و با کیفیت ازش بگیریم صبح بابا و عمو سعید با هم رفتند برای خرید و من و خاله گلناز و خاله فرناز با هم بودیم و خاله گلناز جون همه آشپزخانه رو برای مامان حسابی خونه تکانی کرد از صبح تا شب که داشتند می رفتند و حسابی خسته شد و من هم که نمیتونستم کمکی بهش بکنم و حسابی کلافه بودم اون روز نمیدونستم که چرا از روزهای دیگه بیحالترم و همش احساس درد وخستگی داشتم و نگو که داره اتفاقاتی می افته که ازش بیخبریم عصری هم بابا اینها اومدن با یک دوربین حسابی و با کیفیت ( آخه قرار شد که خودمون از زمان تولدت فیلم بگیریم و ترجیح دادیم که یه دوربین جدید بگیریم  ) که دست بابا مهرداد جونی درد نکنه  که همین کار رو هم کرد خوب تا شب همه چی عادی بود و خاله گلناز اینها رفتن و من هم به خاله فرناز قول برای تحویل کار ماکتش کمکش می کنم و کارهای کامپیوتریش رو انجام می دم که نشون به اون نشون ...

 

صبح روز دوشنبه 27 تیرماه ساعت 6:45 دقیقه است

 

یکدفعه با احساس عجیبی از خواب پریدم نه اشتباه می کنم الان وقتش نیست 2 روز دیگه مونده نه اشتباه می کنی بخواب سعی کن بخوابی ... 2 دقیقه بعد ...

نه خدایا چرا بهتر نمی شم ... رفتم توی سالن کمی راه رفتم که ... نه مثله اینکه انتظارمون به پایان رسیده ...

وای نمی دونستم چه حسی داشته باشم خوشحال .. مضطرب ... نگران ... فقط همون لحظه بود که همه چیز رو سپردم به خدا و آرامشم رو حفظ کردم  و سریع رفتم پیش بابا مهرداد و صداش کردم و تموم این لحظه ها رو بابا هم با من تجربه کرد و سریع آماده شدیم البته خیلی خنده دار بود ... حالا دیگه خاله فرناز هم از رفت وآمد و من وبابا بیدار شده بود و شوکه ما رو دنبال میکرد ... خلاصه بعد از کلی این و ور اون ور کردن البته همه چیزرو از قبل آماده کرده بودیم ساک بیمارستان – دوربین فیلمبرداری و عکاسی و کیت مخصوص بند ناف ...  راهی بیمارستان شدیم و خاله فرناز خونه موند ....

ساعت نزدیک 7:30 رسیدیم بیمارستان آراد و سریع رفتیم اتاق زایمان وای مامانی من و بابا چه حالی داشتیم و از اون طرف هم خاله فرناز...

من رو بردن توی اتاق تا بعد از معاینه اگر وقت زایمان قطعی بود به دکتر خبر بدن و من رو آماده کنند که همین طور هم شد وبه بابا مهرداد هم خبر دادند که وقتشه و شما عسله مامان و بابا داری به سلامتی بدنیا می آیی و بابا هم رفت برای کارهای بستری مامان وای عزیزم نمی دونی چه لحظه های زیبایی بود برای من و بابا هم خوشحالی هم دلهره وای ....

کارهای مامان انجام شد و بابا هم اتاق مامان رو آماده کرد و کارهای پذیرش انجام شد و شماره اتاقمون 110 بود نمی دونی عزیزم وقتی فهمیدم چه حالی شدم آخه این عدد برای مامان خیلی مقدسه و یه چیزی هست بین من و خدا و کسی که این شماره ماله اونه اونجا بود که دلم آروم گرفت و فهمیدم که ایندفعه باید همه چیز متفاوت باشه که به لطف خدا همین طور هم شد...

می دونستیم که یه شهر منتظره این خبرند و بابا مهرداد شروع کرد به تماس گرفتن به مامانی اینها و بقیه ...

دیگه وقتش بود دکتر اومد و اتاق رو آماده کردند و من از بابا جدا شدم و من رو بردن برای عمل به اتاق عمل ...

ساعت 8:30 توی اتاق بودم وای فقط خدا می دونه که چه لحظه هایی به ما گذشت دکتر اومد و من رو دید و گفت که دوربین هم از بابا گرفتن و همه چیز آماده هست و در ضمن مامان تمام عمل رو به هوش بود و تجربه ایی بسیارزیبا و جالب بود

کم کم اون لحظه ایی که مدتها در انتظارش بودم رسیده بود و فقط و فقط خودم رو سپردم به خدای مهربونم و توی اون لحظه ها سلامتی شما عشقم رو از خودش خواستم ...

دکتر بی حسی اومد و از مامان خواست که آروم باشه و بعد گفت به پهلو باشم و آمپولی رو به مامان تزریق کردو...

چشمهام به ساعت بود و لحظه ها رو با ناباوری می گذروندم وای که چه لحظه هایی بود تمام تنم یخ کرده بود و تو پوست خودم نبودم و تو اون لحظه ها فقط آیه الکرسی بود که آرومم می کرد و یکدفعه بهترین و دلنشین ترین صدا توی عمرم رو شنیدم اونم اولین صدای گریه ات بود عشقم ...

نفسم داشت بند می اومد و قلبم تند می زد دیگه فقط یه چیز می خواستم اونم دیدن روی ماهت بود به ساعت نگاه کردم ساعت 9:10 بود و جالب این بود که هم من و هم بابا هم همین ساعت به دنیا اومدیم ...

دیگه نمی تونستم تحمل کنم و فقط برای دیدنت لحظه شماری می کردم تا اینکه بعد از آماده کردنت عشق من شما رو آوردن پیشم وای عزیزم نمیدونم چه جوری اون حس زیبا رو برات بگم ...

 برای اولین بار دیدن اون چشمهای زیبا که با یه نگاهی عجیب و آشنا منو دیونه خودش کرد و اون صورت کوچولو و دوست داشتنی ات همه و همه شدن بهترین لحظه از عمرم ...

وای عزیزم نمیدونی که تو اون لحظه لمس صورت لطیف و زیبات چه دنیایی رو برام ساخت و فقط و فقط با تمام وجودم از خدای مهربونم تشکر کردم ....

خدای مهربونم شکرت با تمام وجود بابت تمام این لحظه های زیبا ازت ممنونم

 

 

  




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 5 مهر 1390 | نویسنده : مامان ساناز
بازدید : 1942 مرتبه

اولین عکس از اولین لحظات ورود زیبای عشقمونبهترین لحظه عمرم

بابا و عشقش آدرینا

همه دوستت دارند عزیزم




موضوع :
تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390 | نویسنده : مامان ساناز
بازدید : 367 مرتبه

عزیزم

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 9 مرداد 1390 | نویسنده : مامان ساناز
بازدید : 358 مرتبه

 

 

Orkut Scraps - Happy Birthday

دختر زیبای ما آدرینای ما به این دنیا خوش آمدی

Orkut Scraps - Happy Birthday

تولدت مبارک دختر قشنگم

 

خدای من خدای مهربونم هنوز باورندارم که با لطف و محبتت ما رو به بزرگترین و زیبا ترین آرزوی زندگیمون رسوندی هزاران هزار بار تو را شکر

 

Love heart 718Love heart 733Love heart 668Love heart 729

 

Orkut Scraps - Happy Birthday

آدرینای ناز و زیبای ما پاهای کوچولوشو در روز دوشنبه 27 /4/ 90 بر روی چشمهای عاشق و منتظر مامان و باباش گذاشت و دلشون رو شاد کرد ...

Love heart 779

 

هیچ وقت اولین لحظه دیدن صورت زیبا و دوست داشتنی ات رو فراموش نخواهم کرد ...

 niniweblog.com

آدرینای مامان هفت روزه که روزها مون با وجود تو زیباتر شده و هر روز به عشق به آغوش کشیدنت چشمها مون رو باز می کنیم

 niniweblog.com

هر لحظه عمرم از خدایی که وجود زیبای تو فرشته کوچولو رو بهمون هدیه داد قدر دانم...

 niniweblog.com

خدای من خودت این فرشته آسمانی رو برامون به سلامت حفظ کن و به ما هم در تمام مراحل تربیت دختر نازمون کمک کن...

 niniweblog.com 

 

دخترم آدرینای من به این دنیا و به زندگی زیبای مامان و بابا خوش آمدی...Love heart 766

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 24 تير 1390 | نویسنده : مامان ساناز
بازدید : 344 مرتبه

آدرینای مامان سلام

روز مونده به آغوش کشیدن وجود زیبات عشق من

 

نفس مامان امروز وارد 39 هفته شد...

عزیزم باورم نمیشه که کم کم داره این انتظار شیرین تموم میشه و فقط از خدای مهربونم می خوام وجود تو فرشته من سالم باشه و خودش بهترین رو برای همه مامان و بابا های چشم انتظار و همین طور برای این مامان و بابای عاشق و چشم انتظار و بین خودمون باشه  نگران ...بهترین رو رقم بزنه

خدای من ... مهربان من ... تنها یاد تویه که دله پر از هیجانم رو آروم میکنه ... می دونم که با منی... می دونم که همرامی همه جا... هر لحظه... پس نگاه پر از مهرت رو از این بنده ناچیزت بر ندار ... که به گوشه نگاهت محتاجم ... دوستت دارم مهربانم

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 23 تير 1390 | نویسنده : مامان ساناز
بازدید : 351 مرتبه

عشق مامان سلام زیباساز

روز مونده به ورود زیبات به زندگی مامان و بابا ...عزیزم




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 8 نفر
بازديدهاي ديروز : 6 نفر
بازدید هفته قبل : 8 نفر
كل بازديدها : 31475 نفر