یه روز خوب
عشق مامان سلام.gif)
عزیز دلم دیروز روز خیلی خوبی برای مامان بود و کلی روحیه مثبت گرفت و اونم به خاطره تجربه جدیدی بود که کسب کرد...
.gif)
مدتی بود که تصمیم داشتم برم ورزش مخصوص دوران بارداری که توی بیمارستان صارم مخصوص مامانها گذاشتند که نشد و دیروز با لاخره عزمم رو جزم کردم و کارها مو کردم و ساعت 1:15 ماشین گرفتم و ساعت نزدیک 2 اونجا بودم وای خیلی جالب بود یه عالمه مامان باردار مثله خودم اونجا بودن برام جالب بود یکی ماههای اولش بود و شکمش کوچک بود و یکی ماههای آخر بود و شکمش بزرگ بود و دیگه داشت انتظارش برای کوچولوش به سر می آمد...
.gif)
اول همه لباسهامون رو توی کمدهامون گذاشتیم و یه خانمی اونجا بود که فشار همه مامانها رو چک می کرد و بعد صدای قلب فسقلهامون رو گوش می کرد
تا ببینه همه چیز نرماله و بعد بهمون اجازه ورزش می داد و بعد از چکاپ آماده شدیم برای ایروبیک
.gif)
...
خیلی خوب بود یکسری راه رفتیم و بعد حرکات کششی مخصوص این دوران ...
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
مامانی در ظاهر 12 نفر بودیم ولی در واقع 24 نفر بودیم با حساب شما جیگرها که هر کدومتون درون یه مامان بود خیلی جالب بود و حس خوبی داشت مخصوصا قسمت آخرش که با یک موزیک ملایم Relax کردیم خیلی برام لازم بود و حسابی لذت بردم قربونت برم که شما هم حسابی خوشحال بودی
و همش تکون می خوردی مامانم ....gif)
بعد از کلاس ایروبیک همگی مایوهامون رو پوشیدیم و آماده رفتن به استخر شدیم و اونجا هم یکسری حرکات جالب ورزشی داخل آب انجام دادیم ولی خیلی دوست داشتم که بیشتر شنا کنم که آخر ساعت هم موفق شدم تا کمی شنا کنم اونجا بود که گفتم کاش زودتر به اونجا رفته بودم چون مامانی برای روحیه ام خیلی عالی بود
.gif)
ولی خوب باز هم از خدا و بابا مهرداد جونم ممنونم که همین حالا هم برام این موقعیت رو بوجود آوردن تا مامان با عشقش توانست به این کلاس بره... و تصمیم دارم به امید خدا دیگه تا روزهای آخر از این کلاسها استفاده کنم آخه مامانی برای سلامتیه دو تایی مون خیلی لازمه...
.gif)
در آخر که کلاس تموم شد و داشتیم از استخر بیرون می اومدیم یکدفعه مامان متوجه شد که ای وای یکی از گوشواره هاش که تازگی بابا براش خریده بود توی گوشش نیست ....
.gif)
خلاصه لحظه بدی بود حالا چه جوری باید توی اون همه آب گوشواره ام رو پیدا
می کردم
.gif)
که اتفاقا خانمی که اونجا بود متوجه مشکله من شد و حسابی کمکم کرد اون از بالا توی آب نگاه می کرد و من هم می رفتم زیر آب خلاصه کلی نا امید شده بودم و دلم می سوخت آخه هدیه بابا مهرداد بود ...
.gif)
همون جا از خدا خواستم که پیدا بشه که یکدفعه خانم مهربون صدام کرد و گفت یه چیزی می بینم و منم سریع خودم رو به اون قسمت رسوندم و دیدم بله خودشه و خلاصه از زیر آب آوردمش و حسابی خوشحال شدم
.gif)
و باورم نمیشد چون پیدا شدنش واقعا کار خدا بود و خدا نخواست اونجا رو با ناراحتی ترک کنم و روزم خراب بشه و کلی هم از اون خانم مهربون به خاطره کمکش تشکر کردم ...
.gif)
راستی مامانی اون خانم مهربون برام دقیق حساب کرد و مشخص شد الان شما توی 30 هفته هستی قربونت برم انشاالله که سالم باشی ... مامان فدای دخمله خوشگلش بشه
.gif)
شب برای بابا مهرداد از روزمون که چقدر خوب بود وکلی کیف کردم تعریف کردم و بابا هم خوشحال شد و گفت که بازم برو خوشحالم که می بینم شاد
و active هستی.. پس مامانی ما هم باید حرف بابا رو گوش کنیم.. مگه نه
.gif)
خوب مامانی دیگه باید برم الانه که بابا مهرداد جون می یاد تا بریم برای خرید روز مادر برای مامانی
.gif)


یه روز خوب
