آدریناآدرینا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

ثمره زیبای عشق مامان و بابا

یه روز خوب

1390/3/3 18:05
نویسنده : مامان ساناز
602 بازدید
اشتراک گذاری

 

عشق مامان سلامniniweblog.com

 

عزیز دلم دیروز روز خیلی خوبی برای مامان بود و کلی روحیه مثبت گرفت و اونم به خاطره تجربه جدیدی بود که کسب کرد...

niniweblog.com

 

مدتی بود که تصمیم داشتم برم ورزش مخصوص دوران بارداری که توی بیمارستان صارم مخصوص مامانها گذاشتند که نشد و دیروز با لاخره عزمم رو جزم کردم و کارها مو کردم و ساعت 1:15 ماشین گرفتم و ساعت نزدیک 2 اونجا بودم وای خیلی جالب بود یه عالمه مامان باردار مثله خودم اونجا بودن برام جالب بود یکی ماههای اولش بود و شکمش کوچک بود و یکی ماههای آخر بود و شکمش بزرگ بود و دیگه داشت انتظارش برای کوچولوش به سر می آمد...

 niniweblog.com

اول همه لباسهامون رو توی کمدهامون گذاشتیم و یه خانمی اونجا بود که فشار همه مامانها رو چک می کرد و بعد صدای قلب فسقلهامون رو گوش می کردniniweblog.comتا ببینه همه چیز نرماله و بعد بهمون اجازه ورزش می داد و بعد از چکاپ آماده شدیم برای ایروبیک

niniweblog.com

 ...

 

خیلی خوب بود یکسری راه رفتیم و بعد حرکات کششی مخصوص این دوران ...

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

مامانی در ظاهر 12 نفر بودیم ولی در واقع 24 نفر بودیم با حساب شما جیگرها که هر کدومتون درون یه مامان بود خیلی جالب بود و حس خوبی داشت مخصوصا قسمت آخرش که با یک موزیک ملایم  Relax کردیم خیلی برام لازم بود و حسابی لذت بردم قربونت برم که شما هم حسابی خوشحال بودیniniweblog.comو همش تکون می خوردی مامانم ...niniweblog.com

 

 بعد از کلاس ایروبیک همگی مایوهامون رو پوشیدیم و آماده رفتن به استخر شدیم و اونجا هم یکسری حرکات جالب ورزشی داخل آب انجام دادیم ولی  خیلی دوست داشتم که بیشتر شنا کنم که آخر ساعت هم موفق شدم تا کمی شنا کنم اونجا بود که گفتم کاش زودتر به اونجا رفته بودم چون مامانی برای روحیه ام خیلی عالی بود

niniweblog.com

ولی خوب باز هم از خدا و بابا مهرداد جونم ممنونم که همین حالا هم برام این موقعیت رو بوجود آوردن تا مامان با عشقش توانست به این کلاس بره... و تصمیم دارم به امید خدا دیگه تا روزهای آخر از این کلاسها استفاده کنم آخه مامانی برای سلامتیه دو تایی مون خیلی لازمه...

 

niniweblog.com

 

 

در آخر که کلاس تموم شد و داشتیم از استخر بیرون می اومدیم یکدفعه مامان متوجه شد که ای وای یکی از گوشواره هاش که تازگی بابا براش خریده بود توی گوشش نیست ....

niniweblog.com

 

خلاصه لحظه بدی بود حالا چه جوری باید توی اون همه آب گوشواره ام رو پیدا

می کردم

niniweblog.com

 

که اتفاقا خانمی که اونجا بود متوجه مشکله من شد و حسابی کمکم کرد اون از بالا توی آب نگاه می کرد و من هم می رفتم زیر آب خلاصه کلی نا امید شده بودم و دلم می سوخت آخه هدیه بابا مهرداد بود ...

niniweblog.com

همون جا از خدا خواستم که پیدا بشه که یکدفعه خانم مهربون صدام کرد و گفت یه چیزی می بینم و منم سریع خودم رو به اون قسمت رسوندم و دیدم بله خودشه و خلاصه از زیر آب آوردمش و حسابی خوشحال شدم

niniweblog.com

و باورم نمیشد چون پیدا شدنش واقعا کار خدا بود و خدا نخواست اونجا رو با ناراحتی ترک کنم و روزم خراب بشه و کلی هم از اون خانم مهربون به خاطره کمکش تشکر کردم ...

niniweblog.com

 

 

راستی مامانی اون خانم مهربون برام دقیق حساب کرد و مشخص شد الان شما توی 30 هفته هستی قربونت برم انشاالله که سالم باشی ... مامان فدای دخمله خوشگلش بشه

 

niniweblog.com

 شب برای بابا مهرداد از روزمون که چقدر خوب بود وکلی کیف کردم تعریف کردم  و بابا هم خوشحال شد و گفت که بازم برو خوشحالم که می بینم شاد

  و active  هستی..  پس مامانی ما هم باید حرف بابا رو گوش کنیم.. مگه نه

niniweblog.com

خوب مامانی دیگه باید برم الانه که بابا مهرداد جون می یاد تا بریم برای خرید روز مادر برای مامانی

niniweblog.com

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)